مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

83

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كه بخانهء تو برساند ، دلالت خواهد كرد . پس چون به خانه برسى ، خرجين از استر برداشته ، استر بغلامك بسپار و هيچكس را از راز خود آگاه مكن و ترا به خدا سپارم . جوذر گفت : خداى تعالى ، ترا بركت دهد . آنگاه جوذر ، خرجين بر استر نهاده ، خود نيز سوار شد و غلامك پيش پيش همىرفت تا اينكه آن روز را با تمامت شب برفتند . فردا هنگام بامداد از دروازهء مصر داخل شدند . جوذر ، مادر خود را ديد كه بدريوزگى نشسته . از ديدن او عقلش برفت . درحال ، از استر به زير آمد و خويشتن را در پاى مادر افكند . مادر چون او را بشناخت ، بگريست . آنگاه جوذر او را بر استر سوار كرده ، خود در ركاب او همىرفت تا به خانه برسيدند . مادرش از استر فرود آمده ، جوذر ، خرجين از استر بگرفت و استر بغلامك سپرد . غلامك ، استر برداشته ، نزد خواجهء خود بازگشت . و او و استر ، هردو عفريت بودند . و اما جوذر را دريوزگى مادر ، دشوار نمود و به او گفت : اى مادر ، برادران من خوشوقت هستند يا نه ؟ گفت : خوشوقتند . پرسيد : از بهرچه سؤال ميكردى ؟ گفت : اى پسر ، از گرسنگى بود كه سؤال ميكردم . جوذر گفت : هزار و سيصد دينار زر به تو دادم . مادر جوذر گفت : اى فرزند ، برادرانت با من كيد و مكر كردند و زرها از من بگرفتند و به من گفتند : قصد ما اينست كه با او بضاعت خريده ، بازرگانى كنيم . چون زرها از من بستدند ، مرا براندند . من از غايت گرسنگى بدريوزگى بنشستم . جوذر گفت : اى مادر ، اكنون كه من آمده‌ام ، ترا اندوهى نخواهد بود . اين خرجين كه با من است ، پر از زر و گوهر و جز اين با من اين چيزهاست . مادرش گفت : اى فرزند ، تو نيك‌بخت هستى . خدا از تو راضى شود و بر جلال تو بيافزايد . و الحال ، برخيز از براى من خوردنى پديد آور كه دوش گرسنه خفته‌ام . جوذر از سخن او بخنديد و به او گفت : اى مادر ، هرچه ميخورى درخواست كن كه همين ساعت از بهر تو حاضر آورم . كه نه حاجت بشراى آن دارم و نه حاجت به كسى كه او را بپزد . مادرش گفت : اى فرزند ، من با تو چيزى